|
نیمه
شب با یه کابوس همیشگی از خواب پرید، این فکر چند وقته که باهاشه و خواب راحت رو
ازش گرفته. به ساعت نگاه کرد. ساعت 1نصف شبِ. هراسان به جای خالی شوهرش روی تخت
خواب دونفره شون نگاه کرد، هنوز از سر کار برنگشته بود! به سرعت از جاش پرید و به
طرف تلفن رفت.
امشب دلتنگ تر از همیشه کوچه های بی انتهای زندگی را پرسه می
زنم. از کوچه باغهای کودکی که میگذرم،...
پشت دیوار ثانیه ها گریسته ام مرگ آزادی را به نظاره نشسته ام بر می خیزم رویای آزادی را دوباره و صد باره در ذهن می پرورانم به راه می افتم امّا این بار تا لحظه رهایی
من عشق را دوست دارم، امّا از خیانت می ترسم. من مردها را دوست دارم، امّا از دروغ می ترسم. من مرگ را دوست دارم، امّا از زندگی بعد از مرگ می ترسم. من که از همه چیز و همه کس می ترسم، تنها از یکتا معبود و معشوق خویش نمی ترسم. بي نوشت: الهام گرفته از يكي از شعرهاي زيباي حسين پناهي عزيز
سقف
خانه ام آسمان است و
سقف
دلم عشق سقف
هستی ام خدا ...خدا.
تمام بهار را گریستم. پشت بر پنجره ها بی نگاهی به آینه، به روشنایی امّا بهار حتی ذره ای مرا نگریست.
هر چی به روز پدر نزدیک می شیم، تلخی های روزهای رفته بیشتر در ذهن ام تداعی می شه. این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگم. . . پر از تعارض ام، سرشار از احساسات متعارض. کاش می تونستم وجودت رو به عنوان یه پدر حس کنم. ولی افسوس این خلا احساسیِ بزرگی که بین ما هست، هرگز پر شدنی نیست، و من آرزوی لمس دستانه پدرانه ات و نگاه مهربان ات را با خود به گورستان خواهم برد. با این حال همیشه با این آرزو خواهم زیست. این دل نوشته رو تقدیم می کنم به پدرم:
می آیم
باگریه هایم
که تنها دلخوشی کودکانهء من است.
نَه، بزرگ نشده ام هنوز
هیچ وقت
من می گریم
پس هستم.
در آستانه روز زن شعری زیباتر از این پیدا نکردم که بازگو کننده و در خور وضعیت فعلی زنان کشورمان باشد. شعری زیبا از سیمین بهبهانی:
ردی از گناه در چشمانم نمی یابی، به دنبالش نگرد. من، زادهء تو و تاریخ زنگار بستهء توام. تاریخ! مرا به خاطر می آوری!؟ می خواهم از حصار و زنجیرت رها شوم. دستهایم را سخت تر در دستهایت می فشاری!؟ دستان مفلوج و انگشتان به هم چسبیده به چه کار می آیند!؟ من دستان زنانهء خود را می خواهم! دستهایم را به من بازگردان.....
|
| ||||||